محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1024

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كار نيك بودى كه دولت بنى اميّه اندر شوريد . نبينى كه خبرهاى خراسان چگونه همى آيد ، و [ شنيدى ] چگونه تباه شده است كار بر نصر بن سيّار . عبد الله بن الحسن گفت : هنوز آن هنگام نيامد كه ما را اندر بايد آمدن . عبد الله بن على گفت : يا با محمّد ، شما را بر بنى اميّه ظفر نباشد و ظفر بر ايشان ما را بود و منم كه ايشان را بكشم و كار ايشان بستانم ان شاء الله * ( وَما ذلِكَ عَلَى الله بِعَزِيزٍ 14 : 20 ) * . و عبد الله بن الحسن خاموش شد و چيزى نگفت . پس چون بو مسلم ديد كه نصر بن سيّار را مدد نيست ، طمع كرد اندر آنچه مىخواست از برخاستن . و كس فرستاد به كرمانى و گفت : اينك تو مىخواهى بيابى كه من با توام نه نصر بن سيّار . و كرمانى با بو مسلم يكى شدند و هر دو با لشكر پيش نصر بن سيّار آمدند . پس بو مسلم ياران خويش را بفرمود تا سياه پوشيدند ، و نامه نوشت به همه شهرهاى خراسان كه بايد كه جامه سياه پوشيد كه ما سياه پوشيديم ، و نزديك زوال بنى اميّه است . و مردمان نسا و باورد و مرو الرّود و طالقان جامه ها را سياه كردند به فرمان بو مسلم . و مداينى ايدون گويد كه جامه از بهر آن سياه پوشيدند كه در سوك زيد بن على و پسرانش يحيى و فضل بودند . و خبر درست اندر اين آن است كه بنى اميّه جامهء سبز پوشيدندى و رايت سبز داشتندى ، بو مسلم همى خواست كه اين رسم بگرداند . پس تنها به خانه اى اندر بنشست و غلامى را از آن خويش بفرمود تا عمامهء سپيد اندر پيچيد و اندر شد پيش او ، پس بفرمود تا ديگر با جامهء سرخ اندر شود با عمامه ، و ديگر باره با عمامه و جامهء زرد اندر شود ، تا آخر بفرمود تا با عمامهء سياه و جامهء سياه اندر شود . چون بو مسلم آن بديد ، هول به دلش اندر آمد . بدانست كه هيچ جامه نيست از سياه با هولتر ، [ 328 a ] و از بهر آن جامهء سياه پوشيد . پس به هيچ شهرى نماند از شهرهاى خراسان كه نه مردمانش جامهء سياه پوشيدند . آنگاه بو مسلم كس فرستاد به گوزگانان تا يحيى بن زيد را از دار فرو گرفتند و كفن كردند و دفن كردند . و هر كه را يافت كه او هواخواه بنى اميّه بود همى كشت ، تا از بهر خون يحيى بن زيد هشتاد هزار مرد را بكشت همه از شيعت بنى اميّه . آنگاه